مثل نیلوفر
روزهای زیادی می گذرد از وقتی که قرار شد دیگر عشقت نباشم و عشقم نباشی, اما هنوز اسمت "عشق" من است..!  
قالب وبلاگ
نويسندگان
آخرين مطالب
یه روزی  قلب من ♥ فقط مال یکی بود... اون یه نفر قلبمو شیکوند و رفت... خودم تنهایی رفتمو تیکه هاشو جمع کردم... خواستم به هم بچسبونمشون نشد... دستم با تیکه های قلبم ، زخم شد... اشک ریختم...ناراحت شدم... دلگیر شدم از کسی که قلبمو به اون روز انداخت... ادم های زیادی اومدن تا قلبمو ازم بگیرنو برام درستش کنن... اما دست اونارو هم بریدم و قلبشونو انداختم زیر پام... دلم میخواست همه مثل خودم زخم خورده بشن... تا روزی که دلم عشق خواست... اون موقع کسی نمیتونست قلب شکستمو نگه داره چون زخمیش میکردم... پس هر تیکه از قلبمو دادم به یکی... اسممو گذاشتن لاشی... چون به قول خودشون هرز میپریدمو قلبم دست همه بود... و همچنان اونی که بهم خیانت کرد ادم خوبی بود... اما من... شدم ادم لاشـــــــــــــــی که تیکه های قلبش دست همه بود... دیگه از اون روز قلبم نشکست... میدونی چرا؟ چون از بس خورد شده بود که کسی نتونست بیشتر بشکندش... امــا دلگیرم از کسی که باعث شد نتونم دوباره طعم عشقو بچشم... ولی... مگه میشه قلب کسیو بشکنیو تقاص پس ندی؟

 

 

[ چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 ] [ 19:43 ] [ امیر ]

بگو قسمت کدام بی انصاف شده ای


که من اینگونه در دلم آشوب است


بیگمان


باز 


جایی


قول ماندن داده ای...

[ دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 ] [ 20:17 ] [ امیر ]

نه گریه نکن تازه شدی مثل من

 

پس کجابودی ساعت۲نصفه شب

 

من سراسیمه،دل توبااون شادبودش

 

به قرآن دلخوشیم قرص خواب بودش

 

[ جمعه سی و یکم مرداد 1393 ] [ 19:50 ] [ امیر ]

"خدايا از تو معجزه مي خواهم؛


معجزه اي بزرگ در حد خدا بودنت...


تو خود بهتر مي داني،


معجزه اي كه اشك شوقم را جاري كند.


نا اميد نيستم 


فقط دلتنگم...!"

[ سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 ] [ 22:9 ] [ امیر ]

تو نیستی و هراسی در دلم افتاده...


حال مادر لالی را دارم که کودکش را


در انبوه جمعیت گم کرده است...

......

[ جمعه هفدهم مرداد 1393 ] [ 21:8 ] [ امیر ]

من


شعرهایم را


از چشمهای توووووووووو میدزدم


دیوان قشنگیست چشمانت...

[ یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 ] [ 19:23 ] [ امیر ]

مــےכانـــم روزے تـــو مـرا כر آغــوش خـواهــے گـرفـﭞْ…


پـشـیمــــاטּ و بـا چشمــانــے پُــر از اشـڪ…


خــوכم را ڪـﮧ نــﮧ (!)


عـڪـωـــم را…!


عـڪـωـــے ڪـﮧ ڪنــارش نـوشــﭡــﮧ اسـﭞْ:


” یـڪ هفــﭡـــﮧ گـذشـﭞْ…

 

[ دوشنبه پنجم خرداد 1393 ] [ 11:15 ] [ امیر ]

لبخندت …


دنیایم را تغییر میدهد


کافیست بخندی تا ببینی


چگونه در سردترین فصل سال


گل از گلم می شکفد

[ یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 ] [ 14:17 ] [ امیر ]

کاش می فهمیدی

برای این که تنهایم ، تو را نمی خواهم


برعکس


برای این که میخواهمت ، تنهایم . . .


[ دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 ] [ 15:1 ] [ امیر ]

کآش فقط بودی...


مثل قدیم...


که وقتی از رفتنت بغض میکردم...


بغلم میکردی و میگفتی...


عینکتو بردار...


ببینم چِشآتو...


منو نیگآ کُن...


منم بهانه میاوردم و به اصرارت یه باردیگه میدیدمت...


حتی با چشای پراز اشک که تصویرتو تار کرده بود....

اما نیستی ....

[ دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 ] [ 14:49 ] [ امیر ]
دود سيگار كفاف نمی دهد...!


 دوسیبی چاق كن رفيق...!


خاطره ها سنگینند..


[ دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 ] [ 12:51 ] [ امیر ]
مردها خیلی هم خوبند...

دوست داشتنی و مهربان...

عاشق محبت واقعی...

گاهی وقت ها مثل یک بچه از ته دل خوشحالند...

و گاهی مثل یک پیرمرد خسته...

اکثرشان تنهایی را تجربه کرده اند...

تعدادیشان درد کشیده اند...

و خیلی ها غم هایشان را در وجودشان ریخته اند...

خیلی از اشک ها نگذاشته اند از چشمانشان بیرون بریزد...

مردها تنها میروند و قدم میزنند تا یادشان نرود قدم هایشان چقدر باید محکم باشد...

همان هایی که اگر عاشق شوند

برایت شاملو میشوند... ، بیستون میکنند...

و تو بهشت را روی زمین خواهی داشت...

آری این ها مرد هستند...

[ یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 ] [ 11:5 ] [ امیر ]
میدانی ؟


سنگ دل ترین آدم دنیا هم که باشی ،


یک آن یاد کسی روی قفسه ی سینه ات سنگینی می کند . . .


آن گاه فقط یک نفس عمیق می کشی تا سنگ کوب نکنی . . .

[ یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 ] [ 11:3 ] [ امیر ]
نمی شود دوستت نداشت ...


لجم هم بگیرد از دستت,


نهایتش این است که


دفترچه خاطراتم پر از فحش های عاشقانه می شود ...

[ یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 ] [ 10:56 ] [ امیر ]
ارام باش رفيق!


هيچ گرسنه اي باقي نميماند.......


شك ندارم همين روزها همه مانند من سير ميشوند از زندگي!!!!!!!!!!!

[ شنبه بیستم اردیبهشت 1393 ] [ 16:24 ] [ امیر ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

خدایا...
دهانم را بو کن!
...ببین...
بوی سیب نمیدهد!
من دیگر حوایی ندارم که برایم سیب بچیند!
میدانی آدم بدون ِحوایش چقدر تنها میشود؟
میدانی محکوم بودن چقدر سخت است؟
وقتی که گناهی نکرده باشی و حتی سیبی را نبوییده باشی...؟
میدانی حوای بعضی از آدم هایت میگذارند و میروند؟
میدانی که میروند و جلوی چشم آدم، حوای دیگری میشوند؟
نمیدانی......
تو که هیچ وقت حوا نداشته ای!
ولی اگر میدانی و باور کرده ای خستگی ام را
این آدم را ببر پیش خودت...!
خسته ام از زندگی....
...دهانم را بو کن...
...ببین...
بوی سیب نمیدهد...
خسته ام خدایا....
حتی از............
  • صدرا آپ
  • بک لینک
  • آنکولوژی
  • قالب پرشین بلاگ
  • كد ماوس

    
  • انجمن